سيد محمد باقر برقعى
710
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
من نيز حرفى ندارم گفتى كه بايد بميرم ، من نيز حرفى ندارم * گفتى كه آتش بگيرم ، من نيز حرفى ندارم گفتى كه جان را فدا كن تا اينكه ديگر نگويى * در كار عشقت فقيرم ، من نيز حرفى ندارم گفتى كه چون خاك گردم در زير پايت و گفتى : * تعجيل كن ، گشته ديرم ، من نيز حرفى ندارم گفتى كمانى بسازم از قامتم تا ببينى * بار غمت كرده پيرم ، من نيز حرفى ندارم گفتى كه « عارف » دلت را پرخون و پرقصّه خواهم * من نيز منّت پذيرم ، من نيز حرفى ندارم گفتى : چه مىكنى ؟ ! گفتى كه بعدِ من ، شب غم را چه مىكنى ؟ * باران درد شام عدم را چه مىكنى ؟ گفتى : مجال بودن و ماندن سرآمده * گفتى : بگو كه خاطرهام را چه مىكنى ؟ گفتى : قسم به عشق نخوردى كه با توأم ؟ ! * گفتى : كه احترام قسم را چه مىكنى ؟ گفتى : به شامِ زلف من ، اى آشنا ! بگو * بعد از حضور ، مرغ حرم را چه مىكنى ؟ گفتى : بهانهء همهى شعرها ، مَنَم * گفتى : كه شعر و سوز قلم را چه مىكنى ؟